تبلیغات
حرفهایی از جنس دل - دلـــنـــــ ـــــــوشتــــ ـــــــــــه ی یکــــــ زن

دلـــنـــــ ـــــــوشتــــ ـــــــــــه ی یکــــــ زن

دوشنبه 15 اسفند 1390 13:14

نویسنده : Rosha

دست خودت نیست ،

 زن کــــه باشـــی

گاهی دوست داری

تکیه بدهی ، پناه ببری ، ضعیف باشی

دست ِ خودت نیست ، زن که باشی

گهگهاه حریصانه دستهایت را بو میکنی ... شاید عطر ِ تلخ و گس ِ مردانه اش  لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد !

دست خودت نیست ، زن که باشی

گاهی رهایش می کنی و پشت ِ سرش آب می ریزی

و قناعت می کنی به رویای حضورش

به این امید که او خوشبخت باشد

دست ِخودت نیست ، زن که باشی

همه ی دیوانگی های عالم را بلدی!

زن که باشی

درباره‌ات قضاوت می‌کنند؛

در باره‌ی لبخندی که بی‌ریا نثار هر احمقی کردی

درباره‌ی زیبایی‌ات......که دست خودت نبوده و نیست

درباره‌ی تارهای مویت که بی‌خیال از نگاه شک‌آلوده‌ی احمق‌ها از روسری بیرون ریخته‌اند

درباره‌ی روحت، جسمت، درباره‌ی تو و زن بودنت، عشقت، همسرت قضاوت می‌کنند

.

.

اما

تو نترس

و

زن بمان

احمق‌ها همیشه زیادند

نترس از تهمت دیوانه‌های شهر

که اگر بترسی

رفته رفته زنِ مردنما می‌شوی

کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

اینکه عشق تکیه کردن نیست

و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند ...

و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.

و شکستهایت را خواهی پذیرفت

سرت را بالا خواهی گرفت

با چشمهای باز

با ظرافتی زنانه

و نه اندوهی کودکانه

و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی

که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست

و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را میکاری

و روحت را زینت میدهی

به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی…

که محکم هستی… که خیلی می ارزی.

و می آموزی و می آموزی

با هر خداحافظی

.

یاد میگیری





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 اسفند 1390 10:18